خاطرات آن روزها را هرگز از یاد نبریم
سوم خرداد، روز آزادسازی خرمشهر، روز کامیابی و شادکامی
3 خرداد 1399 ساعت: 17:3



دکتر نادر نظری، جراح عمومی از تهران از خاطرات آزادسازی خرمشهر می گوید

باز هم امسال سوم خرداد، در سالگرد آزادی خرمشهر به همان حال و هوای جبهه برگشتم. آن موقع پزشک جوانی بودم، تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده که دلم هوای جبهه کرد و با بچه‌های جهاد سازندگی روانه خط شدم.


 سوم خرداد به خرمشهر رسیدیم؛ همانجا که تازه آزاد شده بود و هنوز بوی جنگ و باروت می‌داد، بوی خانه می‌داد. هر کس سخت مشغول کار خود بود و فضای اطراف ما پر از جنب و جوش.


نسل ما معمولا با آنچه در جبهه گذشته آشنا است، اما اینها را برای نسلی می گویم که به یمن فداکاری‌های پدران خود در جبهه‌ها حالا روی زمین استوار ایستاده‌اند و بسیاری نمی‌دانند چه گذشته که حالا بدون دغدغه می‌توانند سر راحت به زمین بگذارند.


یکی از بخش‌های مهم پشتیبانی غیرنظامی جبهه‌ها، بخش ماشین‌آلات بود. این به قول معروف «سنگرسازان بی‌سنگر» در جبهه همه وظیفه‌ای داشتنداز کندن سنگر بگیرید تا ساختن پناهگاه و پل موقت و جاده برای عبور نیروها و هر چه از این دست به فکرتان می‌رسد. خلاصه اینکه بی‌ادعا جاده صاف‌کن بچه‌های جبهه بودند. این وظیفه معمولا به عهده جهاد سازندگی بود. 


به خرمشهر که رسیدیم، موقع صحبت با رئیس جهاد سازندگی از هر دری باز شد که اشاره‌ای به کمی دورتر کرد و گفت: «این بنده خدا را می‌بینید؟ این مرد متخصص تعمیر لودر و بولدوزر و ماشین آلات سنگین است. مدت طولانی است در جاده‌سازی ناحیه کرخه شبانه‌روز کار می‌کند. شب‌ها خواب درستی ندارد و روزهایش یکسره به کار می‌گذرد.»


رئیس از ما خواست تا راضی‌اش بکنیم همراه ما به تهران بیاید. حتی گفت ماشین به شما می‌دهیم تا شما را به تهران برساند. اعضای خانواده‌اش در غیاب مردشان بی‌تابی می‌کردند و او که 6- 7 ماه بود، از خانه و شهرش دور مانده بود، حاضر نبود جبهه را ترک کند و به خانه برود.

با احتیاط نزدیکش شدم و به بهانه‌ای سر حرف را باز کردم و آرام آرام به موضوع برگشتن به خانه کشاندم. بلافاصله رد کرد و بعد از آن هم برخورد تندی که «شما می‌خواهید جبهه را ول کنم، برگردم خانه که صدام برنده شود. مگر مزدور صدامید؟»


کوتاه آمدم، معلوم بود حرف به خرجش نمی‌رود، اما رئیس جهاد اصرار داشت تا برای مدت کوتاهی هم شده، سری به خانواده‌اش بزند.

قرار شد، این مرخصی اجباری با هر زور و حیله ممکن انجام شود.


 آن موقع جوان لاغراندامی بودم و معلوم بود در برخورد فیزیکی با آن مرد، بختی ندارم، اما 2 نفر دیگر از رفقا که زوربازویی داشتند، با یک حمله ناگهانی از دو طرف، متخصص سرکش را محکم نگه داشتند. من بلافاصله رگش را گرفتم و با آنژیوکت دیازپامی به او تزریق کردم تا کمی آرام گرفت و توانستیم او را در حالت گیجی، سوار ماشینی کنیم‌ که قرار بود ما را به تهران برساند.


طی راه هر وقت کمی حال می‌آمد، از ذخیره قرص‌هایی که همراه داشتم به او می خوراندم تا بتوانم امانت را به خانه برسانم.

با هر زحمتی بود، این مسافت طولانی گذشت و به تهران رسیدیم و اوایل شب بود که مرد خانه را که هنوز تحت تاثیر داروهای آرام‌بخش نای سرکشی نداشت به دست همسر و فرزندانش سپردیم و رفتیم.


چند ساعتی گذشت، اما دل من همچنان نگران همسفری بود که با زور و دارو توانسته بودیم از جبهه دورش کنیم. پزشک جوانی بودم و ترس برم داشته بود که داروهای آرام‌بخش را بیش از حد مصرف کرده باشم.


خلاصه، دلم طاقت نیاورد و شب از نیمه گذشته به خانه او زنگی زدم تا جویای حالش شوم. همسرش از آن طرف خط بعد کلی تشکر از زحمتی که کشیده بودیم، گفت به محض اینکه حالش بهتر شده، کفش و کلاه کرده و با اوقات تلخ از این سفر اجباری و دوری اجباری از جبهه دوباره برگشته.


همسفر ما فقط 2-3 ساعت در خانه مانده بود.

برچسب ها
دیدگاه کاربران

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد

طراحی و اجرا توسط: هیاهو