البرز اخوان، بازیکن حرفه ای و مربی کنونی تنیس از روند مبارزه با بیماری اش می گوید:
تا آخر بازی می‌جنگم
22 تیر 1399 ساعت: 21:4



الیزابت کوبلر راس می‌گوید: «در هر فاجعه هدیه‌ای پنهانی نهفته است.» شرایط سخت با وجود آسیب‌های شناخته‌شده‌ زیادی که دارند، می‌توانند در عین حال به رشد منجر شوند. در بعضی از بیمارانی که شرایط سخت جسمی دارند، پخته‌تر شدن سازوکارهای دفاعی و سازگاری و انعطاف‌پذیری بیشتر ذهنی به دنبال مواجهه با بیماری دیده می‌شود.
 گویی بیماری جسمی می‌تواند ما را با واقعیت‌هایی روبرو کند که پیش از آن به راحتی از کنارشان می‌گذشتیم. البرز اخوان، قهرمان تنیس، یکی از افرادی است که با این واقعیت‌ها مواجه شده؛ او به سرطان روده مبتلا شده و جراحی سنگینی را پشت‌سر گذاشته است. اراده، پشتکار و شور زندگی البرز را تسلیم بیماری نکرده و او که در آلمان بزرگ شده، حالا در ایران با اشتیاق و انگیزه زیاد در کسوت مربیگری به فعالیت حرفه‌ای‌اش ادامه می‌دهد. 

حافظ باجغلی، روان‌پزشک و روان‌درمانگر، با این ورزشکار درباره‌ زندگی شخصی و حرفه‌ای او پیش از ابتلا به بیماری ‌و پس از غلبه بر آن، گفت‌وگوی جالبی کرده است.

دکتر باجغلی: چه چیز باعث شد که از کودکی وارد دنیای تنیس بشوید؟

البرز اخوان: من از 5 سالگی فوتبال بازی می‌کردم. وقتی بچه بودم، یک روز پدرم گفت: «البرز، می‌خواهی ببرمت کلاس تنیس؟» گفتم من فوتبال را ترجیح می‌دهم. گفت ولی کنار فوتبال می‌توانی تنیس بازی کنی. قبول کردم. البته جو زمان هم بی‌تاثیر نبود. من در سال 1988 میلادی به دنیا آمدم. در سال‌های 1987 و 1988 بوریس بکر، به‌عنوان یک نوجوان ۱۷ ساله‌ آلمانی، 2 سال پی در پی در مسابقات تنیس ویمبلدون در لندن قهرمان جهان شد. بر اثر این اتفاق در آن دوره تنیس در آلمان رشد کرد و مرتب اخبار آن پخش می‌شد. البته در سال‌های قهرمانی بوریس بکر، من تازه به دنیا آمده بودم ولی احتمالا پخش هر روزه اسم و تصویر او در تلویزیون آلمان در آن زمان روی ذهنیت پدر و مادرم درباره تنیس تاثیر گذاشته بود و باعث شد برای این ورزش تشویقم کنند.

در 7 سالگی هم تنیس و هم فوتبال بازی می‌کردم، ولی پدرم بیشتر من را به سمت تنیس سوق می‌داد. هفته‌ای 2 بار تمرین فوتبال داشتم، شنبه‌ها و یکشنبه‌ها هم که مدرسه تعطیل بود، پدرم ساعت ۶:۳۰ صبح بیدارم می‌کرد و سر ساعت 7 در زمین تنیس بودیم. پدر و مادرم هم تنیس بازی می‌کردند. خواهرم باران هم که الان دیگر یک بازیکن خیلی خوب تنیس شده است، آن زمان که کوچک بود، در زمین توپ جمع می‌کرد و برای خودش مشغول بازی بود. خلاصه تنیس در روزهای تعطیل به تفریح خانوادگی ما تبدیل شده بود، هر چند تمرکز اصلی پدرم روی تمرین من بود. کم‌کم فوتبال را کنار گذاشتم و از ۹ سالگی کاملا دنبال تنیس رفتم. آخر هفته‌ها هم در مسابقات تنیس شرکت می‌کردم.

دکتر باجغلی: چه چیز باعث شد در 9 سالگی بین تنیس و فوتبال، تنیس را انتخاب کنید؟

البرز: در این سن، نظر بچه‌ها بیشتر مشابه نظر پدر و مادرشان است. پدرم تنیس را دوست داشت. البته خیالش هم راحت‌تر بود که اگر پسرش زیرنظر خودش تنیس بازی کند احتمالا به راه سالم‌تری می‌رود تا اینکه با بچه‌های دیگر 4-3 ساعت بعد از مدرسه تا زمانی که هوا تاریک می‌شود، فوتبال بازی کند و از کنترلش خارج شود.

دکتر باجغلی: غیر از تشویق پدر، چه چیز دیگری باعث شد که تنیس برای شما جدی بشود؟

البرز: من در ۹ سالگی در مسابقات قهرمانی تنیس زیر ۱۰ سال در برلین مقام سوم را به دست آوردم. بعد از آن حس کردم که وارد دنیای حرفه‌ای تنیس شده‌ام. از ۱۴ سالگی آقای ساشا پلامبک مربی من شد که نقطه عطفی در زندگی‌ام بود. آن موقع یک پسر سر به هوای بازیگوش بودم. برخورد دوستانه و در عین حال جدی ساشا باعث رشدم شد. در آن زمان ما برای تعطیلات تابستانه به ایران می‌آمدیم. من وارد مسابقات ایران شدم و در ۱۵ سالگی در مسابقات قهرمانی کشوری زیر ۱۶ سال تنیس که در تبریز برگزار شد، نفر اول شدم. بعد از دیپلم وقت بیشتری برای تمرین و شرکت در مسابقات پیدا کردم. در آلمان این تفکر وجود دارد که در دانشگاه همیشه به روی شما باز است، پس بهتر است بعد از دیپلم یکی- دو سالی وقت بگذارید تا خودتان را پیدا کنید و بعد وارد رشته‌ مورد علاقه‌تان بشوید.

من در آن زمان مربی‌های جدیدی را تجربه کردم، روزی ۴ ساعت تنیس تمرین می‌کردم و روزی ۲ ساعت می‌دویدم یا به باشگاه بدنسازی می‌رفتم. در ۱۹ سالگی وقتی در یکی از مسابقات باختم و اعتماد به نفسم را از دست داده بودم، گوشه‌ای نشسته بودم که یک دفعه یک نفر بی‌هوا زد پشت گردنم. رویم را برگرداندم و تعجب کردم که گونتر بوش اینجا چه کار می‌کند. پرسید «من را می‌شناسی؟» گفتم: «مگر می‌شود شما را نشناخت؟» آن آقای حدودا 70 ساله مربی بوریس بکر، قهرمان آلمانی تنیس، بود. او آن روز به من گفت: «به قیافه تو نه می‌خوره که دکتر بشی، نه می‌خوره که مهندس بشی، ولی من معتقدم در کمتر از 10 سال می‌تونی تنیس‌باز خیلی خوبی بشی. وقتی مسابقه می‌دادی بازی‌ات رو دیدم و تو را زیرنظر داشتم.» گونتر بوش حدود نیم ساعت صحبت کرد و به من انگیزه زیادی داد و باعث شد برای ادامه‌ راهم در تنیس مصمم‌تر شوم.

البته آن تجربه همزمان شد با تشویق مربی همیشگی من، آقای ساشا پلامبک، برای ورود به آکادمی تنیس وین. شهر برلین آکادمی تنیس ندارد. به همین علت به توصیه‌ پلامبک در ۲۰ سالگی شهر وین را برای آکادمی تنیس انتخاب کردم. آنجا با دیسیپلین و قوانین سفت و سختی که داشت، یک قدم حرفه‌ای‌تر شدم. در مسابقات «فیوچرز» که با ساشا پلامبک به قطر رفته بودم و زیر پرچم آلمان بازی می‌کردم، آقای سعید احمدوند، مربی وقت فدراسیون تنیس ایران، بازی‌ام را دید و پیشنهاد داد وارد تیم ملی ایران بشوم. 

دکتر باجغلی: با توجه دو تابعیتی بودنتان می‌توانستید زیر هر دو پرچم ایران و آلمان بازی کنید؟

البرز: بله چون برای خودم مسابقه می‌دادم می‌توانستم هفته به هفته پرچم را عوض کنم، اما برای حضور در تیم ملی باید یک کشور را انتخاب می‌کردم.

دکتر باجغلی: چه شد که در نهایت بین پرچم آلمان و ایران، پرچم ایران را برای مسابقات انتخاب کردید؟ تصمیم سختی بود؟

البرز: بله، من در آن زمان سر دو راهی قرار گرفته بودم اما ساشا پلامبک تشویقم کرد که ایران را انتخاب کنم. او می‌‌گفت درست است که تابعیت آلمان داری ولی پدر و مادرت ایرانی هستند و حس ایرانی داری، پس بهتر است در تیم کشوری بازی کنی که ملیت توست و به آن بیشتر افتخار می‌کنی. 

دکتر باجغلی: از انتخاب تیم ملی ایران راضی بودید؟

البرز: آن زمان با خیلی از موضوعات و مسائل فرهنگی در ایران آشنا نبودم، آدم رکی بودم، سیاست نداشتم و بیشتر برخوردها برایم عجیب بود. از طرف دیگر، در آن زمان در تنیس افت کرده بودم و چند باخت داشتم. در نهایت مسائلی پیش آمد که به حق یا ناحق تصمیم گرفته شد در آن سال جزو تیم ملی نباشم. در هر صورت من تصمیم مربی را قبول کردم. بعد از آن دوباره به لیگ برتر ایران دعوت شدم و تیم ما اول شد. بعد در مسابقات جام آسیا ایران 4 نفر را فرستاد که من جزو آنها بودم. البته نتیجه‌ خوبی نگرفتم. پس از آن به دنبال اول شدنم در مسابقات انتخابی دوباره به تیم ملی دعوت شدم اما به‌دلیل اختلافاتی که با مربی پیدا کردم، با دلخوری از تیم ملی ایران بیرون آمدم. یک ماه بعد از آن هم متوجه بیماری‌ام شدم.

دکتر باجغلی: اولین نشانه‌ بیماری‌تان چه بود؟

البرز: من از ۱۶ سالگی بعد از هر مسابقه سرفه و به دنبال آن استفراغ می‌کردم و بعد حالم خوب می‌شد. به این علامت معروف شده بودم. بعدها پزشک جراح گفت بیماری سرطان روده از همان سن در بدن تو به وجود آمده و آن استفراغ‌ها علائم بیماری‌ات بوده است. ماجرای آگاهی از بیماری‌ام زمانی شروع شد که در ایران برای اولین بار متوجه وجود خون در مدفوعم شدم و در بیمارستان از من آزمایش گرفتند. پزشک گفت احتمالا یک زخم معده خفیف داری و من را با تجویز چند قرص مرخص کرد اما نامزدم، نگین، این مساله را جدی گرفت و با مشورتی که با پزشکان خانواده‌اش داشت، مجبورم کرد کولونوسکوپی کنم. کلونوسکوپی که تمام شد، دیدم نگین در سالن انتظار نشسته، حالش خوب نیست و رنگش پریده است. گفتم: «من کولونوسکوپی کردم چرا حال تو بد شده؟» خودش را جمع و جور کرد و گفت چیز مهمی نیست، ولی بهتر است برای درمان به آلمان بروی. خیلی وقت بعد گفت که همان جا دکتر به او گفته بوده که نمی‌دانم البرز خوب می‌شود یا نه.

دکتر باجغلی: قبل از آن، علامت مهم دیگری هم داشتید؟

البرز: ۶ ماه اسهال و از یک سال قبل درد شکم داشتم. 

دکتر باجغلی: در کدام قسمت شکم درد داشتید و این دردها چقدر طول می‌کشید؟

البرز: زیر شکمم درد می‌گرفت. به‌خصوص زمان‌هایی که استرس داشتم، درد شدیدی در زیر شکمم حس می‌کردم که حدود 3 یا 4 دقیقه طول می‌کشید و بعد از آن بی‌حال می‌شدم. گاهی هم استفراغ می‌کردم. یک بار همراه یکی از دوستانم به مطب یک پزشک رفتم که گفت باید کولونوسکوپی بشوی، ولی حرفش را جدی نگرفتم و گفتم من که مشکل خاصی ندارم چرا کولونوسکوپی کنم؟

دکتر باجغلی: بعد از اینکه کولونوسکوپی شدید، کنجکاو نبودید که جواب آزمایش پاتولوژی را بدانید؟


البرز: روزی که می‌خواستیم جواب پاتولوژی را بگیریم، نامزد و پسر عمه‌ام گفتند تو فارسی‌ات خیلی خوب نیست و حرف دکتر را نمی‌فهمی، دو نفر را هم بیشتر به اتاق دکتر راه نمی‌دهند و خودشان داخل رفتند. دکتر به نگین همه چیز را توضیح داده بود ولی او به من گفت نتیجه بعداً آماده می‌شود. البته این رفتار برایم عجیب بود ولی چیزی نگفتم. نگین برخلاف میلم مرا به دفتر هواپیمایی کشاند و اولین بلیت آلمان را خریدیم. پدر و مادرم آلمان بودند ولی کسی پشت تلفن به آنها توضیح دقیقی نداده بود. فقط به آنها گفتم یک مشکل جزئی در روده‌ام دارم و بهتر است به آلمان برگردم.

شب قبل از پرواز در خانه یکی از دوستانم مهمانی گرفته بودیم. یکی از بچه‌ها کنارم نشسته بود و دیدم گریه می‌کند. پرسیدم چرا گریه می‌کنی؟ گفت یک مشکل خانوادگی برایم پیش آمده، مهم نیست. بعدا وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده، تازه برایم روشن شد چرا در آن مدت اطرافیانم آن‌طور رفتار می‌کردند. در آلمان یکی از مربی‌هایم از یک متخصص گوارش برایم وقت گرفت. با پدرم پیش دکتر رفتیم. دکتر گفت باید سریع جراحی بشوی. وقتی پیش جراح رفتم، برای اولین بار اسم «کانسر» یعنی سرطان را شنیدم. البته دکتر گفت نگران نباشم. همان موقع به پدرم گفتم امشب می‌خواهم با دوستانم بیرون بروم. پدرم ناراحت شد که چرا در این شرایط به فکر گردش با دوستانم هستم. 2 روز بعد برای جراحی به بیمارستان رفتم. جراح گفته بود عمل 4 ساعته است، اما ۱۶ ساعت طول کشید. به پدر و مادر و خواهرم پشت در اتاق عمل بیشتر از من فشار آمده بود.

دکتر قبل از عمل به من گفت سعی می‌کنم شکمت را پاره نکنم و لاپاراسکوپی کنم ولی وقتی به هوش آمدم، دیدم شکمم پاره شده، در آی سی یو هستم و کلی لوله به من وصل است. 2 روز بعد از عمل ازجراحم پرسیدم کی مرخص می‌شوم؟ گفت متاسفانه باید یک بار دیگر عملت کنم، سرطان خیلی در شکمت پخش شده و باید عمل HIPEC یا شیمی‌درمانی داخل شکمی انجام بدهیم. البته جراح فقط در حد نیاز به من توضیح می‌داد و جزئیات بیشتر را به پدر و مادرم می‌گفت.

دو روز بعد از عمل، نیمه‌شب متوجه شدم که بخیه‌ها باز شده و ترشحات خونابه‌ای از شکمم خارج می‌شود. پزشک بیمارستان معاینه‌ام کرد و گفت باید با جراح صحبت کنم. بعد برگشت و گفت باید تا صبح تحمل کنی تا دوباره عمل بشوی. ساعت ۷ صبح به اتاق عمل رفتم و آن عمل هم ۱۲ ساعت طول کشید. بعد از عمل دیدم کیسه استومی (کیسه‌ای در بیرون از شکم که مدفوع وارد آن می‌شود) به من وصل کرده‌اند. اصلا نمی‌دانستم این کیسه چیست. دستیاران دکتر می‌گفتند که او فقط ۳ ساعت از وقت عمل را به این اختصاص داده که به استومی احتیاج نشود، ولی در نهایت موفق نشده است.

تازه آن زمان کم‌کم فهمیدم استومی چیست. بعد از آن چند عمل دیگر هم داشتم. در مجموع 3 عمل بزرگ و سه عمل کوچک 1‌ساعته روی من انجام شد. هر وقت دکتر یا پرستار را می‌دیدم، می‌پرسیدم این استومی را کی بر‌می‌دارید و آنها هم جواب درستی نمی‌دادند. درنهایت قبول کردم که باید با استومی کنار بیایم. بعد هم شیمی‌درمانی شروع شد. اتفاق خوبی که در آن روزها برایم افتاد حضور نامزدم در کنارم بود؛ دکتر برای نگین دعوت‌نامه فرستاد و بعد از اینکه کارهای اقامت انجام شد، پیش من آمد. حضور نگین از ابتدای بیماری و در تمام مراحل درمان برایم کمک و قوت قلب بسیار بزرگی بود که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. 6 ماه کامل شیمی‌درمانی شدم. سه‌شنبه برای شیمی‌درمانی می‌رفتم، تا جمعه حالم بد بود، بعد یک هفته خوب بودم و دوباره سه‌شنبه دو هفته بعد همه‌چیز شروع می‌شد. در شیمی‌درمانی موهایم ریخت ولی نه آنقدر که کسی بفهمد شیمی‌درمانی می‌شوم. دکتر می‌گفت علت این اتفاق ورزشکار بودن و قدرت بدنی‌ام است. حتی دلیل اینکه این همه سال سرطان را تحمل کرده بودم، قدرت بدنی‌ام بود.

دکتر باجغلی: فکر می‌کنید ورزش از نظر روانی چقدر در کنار آمدن با بیماری به شما کمک کرد؟

البرز: ورزش من انفرادی است. تنیس مثل فوتبال نیست که امید آدم به تیمش باشد. در تنیس یاد گرفتم که همیشه خودم هستم و خودم، باید تا آخر بازی بجنگم و از آن بیرون نیایم. اتفاقا از باخت‌هایم بیشتر چیز یاد می‌گرفتم. وقتی یک بازی را می‌بری، فقط برده‌ای اما وقتی می‌بازی، باید بنشینی فکر کنی که چرا باخته‌ای و ایرادهایت را برطرف کنی.

دکتر باجغلی: توانایی شما در کنار آمدن با بیماری تحسین‌برانگیز است. خوشحالم که ورزش این‌قدر شما را در کنار آمدن با مشکلات توانمند کرده است‌.

البرز: البته فقط ورزش نبود. خود سرطان به من این قدرت را داد. من قبل از سرطان به اندازه‌ای که الان هدفمند هستم، در زندگی هدف نداشتم. به مربی‌ام، ساشا پلامبک، گفتم اگر قبل از بیماری خودباوری الان را برای زندگی داشتم، از همه چیزم در زندگی می‌زدم تا به رتبه‌های بالاتری در تنیس برسم. البته الان دیگر تمام انگیزه و هدفم را روی مربی‌گری گذاشته‌ام. یاد گرفته‌ام که وقتی هدفی داشته باشی، باید ساعت به ساعت برای رسیدن به آن تلاش کنی.

جایی شنیدم که «آرزوها بدون هدف، فقط آرزو هستند.» برای رسیدن به هدف باید دیسیپلین و پشتکار داشت. این تغییرات پس از سرطان در من اتفاق افتاد. قبل از سرطان فاز دیگری داشتم و الان که یادم می‌آید می‌بینم خیلی از زمان‌های زندگی‌ام را به بطالت گذرانده‌ام اما حالا برایم خیلی مهم است که بیشتر با افرادی رفت‌وآمد کنم که هدفمند باشند.

دکتر باجغلی: انگیزه، اشتیاق و خودباوری‌ای که به آن رسیده‌اید، بسیار الهام‌بخش و تاثیرگذار است. چگونه به این خودباوری رسیدید؟

البرز: وقتی در بیمارستان شیمی‌درمانی می‌شدم، دیدم همه بیماران یک نوع لباس هم‌شکل تنشان است و هیچ‌کس چیز دیگری با خودش ندارد. فکر کردم حالا در این شرایط چه کار می‌شود کرد. فهمیدم مهم نیست چه چیزی دارم، مهم این است که با آن چیزی که دارم چه کارهایی می‌توانم بکنم. دو راه بیشتر نداشتم؛ یک گوشه بنشینم و گریه کنم، یا اراده‌ام را جمع کنم و زندگی و هدف‌هایم را ادامه بدهم. من راه دوم را انتخاب کردم و تا همین لحظه همیشه این دو راهی را به خودم یادآوری می‌کنم.

جایی یک جمله از کنفوسیوس خواندم که برایم خیلی تاثیرگذار بود: «آن‌ که می‌گوید می‌توانم و آن‌ که می‌گوید نمی‌توانم هر دو درست می‌گویند». به نظرم معنی جمله‌اش این است که همه چیز به مغزت برمی‌گردد؛ اگر واقعا چیزی را بخواهی، می‌توانی. خیلی خوشحالم که بیماری به من کمک کرد که هدف‌هایم را جدی‌تر بگیرم. من مربی‌های زیادی داشته‌ام و در مسابقه‌های زیادی در کشورهای مختلف شرکت کرده‌ام. در آکادمی تنیس دیسیپلین صددرصدی را یاد گرفتم؛ ساعت ۵:۳۰ صبح از خواب بیدار می‌شدم و تمرین می‌کردم. الان که می‌توانم همه‌ این تجربه‌ها را در اختیار هموطنانم قرار بدهم و آنها را با استانداردهای جهانی در تنیس آشنا کنم، وقتی پیشرفت هفته به هفته شاگردانم را می‌بینم، از صمیم قلبم لذت می‌برم. 

البــرز در ارتفـاعات بلنـدتـر

ساشا پلامبک، مربی آلمانی تنیس که سال‌هاست فعالیت حرفه‌ای البرز را زیرنظر دارد و از نزدیک در جریان بیماری و معالجه او بوده است، در فضای مجازی و از طریق ارتباط اینترنتی درباره ویژگی‌های شخصیتی و حرفه‌ای البرز با دکتر باجغلی گفت‌وگو کرده است. 

به عنوان مربی البرز، جایگاه حرفه‌ای او را در آلمان پیش از بیماری سختی که به آن مبتلا شد، چگونه ارزیابی می‌کنید؟

در دوره‌های مختلف متفاوت است. این ارزیابی برای من سخت است، چون وقتی البرز را شناختم، ابتدا خیلی حرفه‌ای نبود (با خنده). یک پسر 14 ساله خیلی با استعداد و البته سر به هوا بود. با همه شوخی می‌کرد و سر به سر همه می‌گذاشت. البته آن موقع خیلی جوان بود و اشکالی نداشت که سر به هوا باشد. وقتی به 18 سالگی رسید، وارد باشگاه من شد و تمرینم را با او شروع کردم. البرز بسیار با استعداد بود و توان فیزیکی خیلی خوبی داشت و می‌خواست حرفه‌ای شود. به او گفتم اگر بخواهی یک تنیس‌باز حرفه‌ای شوی باید سخت کار کنی؛ هم روی بدنت و هم روی استراتژی‌های تنیس تا بتوانی از استعدادت به بهترین شکل استفاده کنی. در مجموع روز به روز بهتر و بهتر شد اما نقطه‌ عطف زندگی حرفه‌ای البرز وقتی بود که در 20 سالگی به اتریش رفت، وارد آکادمی تنیس وین شد و جدی‌تر تنیس را ادامه داد. در اتریش با تنیس‌بازهای خیلی خوبی آشنا شد و خودش را در سطح آنها بالا کشید. آنجا روزی 5 تا 6 ساعت بازی می‌کرد، وزنش را کم کرد، بدنش خیلی قوی شد و نتایج مسابقاتش بهتر و بهتر شد. 

بزرگ‌ترین تغییر البرز در آکادمی تنیس وین چه بود؟

وقتی البرز به برلین برگشت، در یک بازی مهم شرکت کرد و یک بازیکن حرفه‌ای را برد؛ کاری که پیش از آن نتوانسته بود انجام بدهد. آنجا بود که همه پذیرفتند با یک البرز کاملا متفاوت طرف هستند و تصدیق کردند که به یک تنیس‌باز کاملا حرفه‌ای تبدیل شده است. 

شما البرز را از 14 سالگی می‌شناسید؛ چه چیزی او را از آن سر به هوایی به این حرفه‌ای‌گری رساند؟

آن موقع یک تنیس‌باز جدی نبود اما از همان زمان یک ویژگی خیلی مهم داشت؛ همیشه از تنیس لذت می‌برد، حتی در بازی‌های خیلی سخت باز ‌هم می‌دیدم که از خود بازی لذت می‌برد.

منظور شما این است که تنیس برای البرز یک «اشتیاق» بود؟ 

برای البرز تنیس مهم بود، برد و باخت مطرح نبود اما برای حرفه‌ای شدن علاوه بر اشتیاق به چیزهای دیگری هم نیاز داشت. به همین دلیل معتقدم اگر البرز به وین نمی‌رفت و در برلین می‌ماند، به جایگاه امروزش نمی‌رسید.

فکر می‌کنید آکادمی وین چه چیزی به البرز داد که در برلین به دست نمی‌آورد؟ 

این سوال را باید از خودش پرسید اما فکر می‌کنم اگر من دقیقا به همان اندازه مربی وینی با او تمرین می‌کردم، باز هم البرز به این جایگاه نمی‌رسید. مهم‌ترین موضوع این بود که در برلین اطرافیان به البرز می‌گفتند تو حرفه‌ای نمی‌شوی، اما در آکادمی وین افرادی که اطرافش بودند او را به این سمت سوق دادند که باید چیز بیشتری به دست بیاورد و از یک تنیس‌باز «خوب» به یک تنیس‌باز «حرفه‌ای» تبدیل شود. البرز این اعتماد به نفس را در آکادمی وین به دست آورد.

البرز با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می‌کند اما به بیماری‌اش اجازه نداده که جلوی پیشرفت حرفه‌ای‌اش را بگیرد؛ فکر می‌کنید چه ویژگی‌های شخصیتی دارد که به او کمک کرده راهش را ادامه دهد و تسلیم بیماری نشود؟

البرز فرد بسیار مثبتی است. در برلین خیلی از تنیس‌بازها به همدیگر حرف‌های بد یا مایوس‌کننده می‌زنند اما البرز هیچ‌وقت این‌طور نبود و همیشه مثبت بوده است. حتی نسبت به کسانی که پشت‌سرش حرف می‌زنند هم مثبت است. از تنیس لذت می‌برد، آرزوهایش را برای حرفه‌ای شدن جدی می‌گیرد و همیشه نگاهش رو به جلوست. علت دیگر موفقیت البرز، شکل خاص برخورد او با مسائل سختی مثل این بیماری است. با مسائل طوری برخورد می‌کند که دیگران به اشتباه فکر می‌کنند ساده‌لوح است، در حالی که می‌تواند مسائل را با نگاه دیگری ببیند. البرز در آلمان با بیماری‌اش آنقدر راحت و عادی برخورد می‌کرد که بعضی‌ها می‌پرسیدند واقعا می‌داند سرطان دارد؟ البته که در جریان بیماری‌اش بود اما ویژگی شخصیتی‌اش طوری بود که این بیماری سخت را جدی نمی‌گرفت.

در روان‌شناسی یکی از سازوکار‌های پخته در برابر مشکلات خیلی سخت «شوخ‌طبعی» است. شوخ‌طبعی در برابر مشکلات نه‌تنها معنی ساده‌لوحی نمی‌دهد بلکه نشانه‌ای از پختگی و انعطاف‌پذیری شخصیت است.

دقیقا همین‌طور است و البرز این ویژگی را دارد. وقتی شیمی‌درمانی می‌شد، در اتاق شیمی‌درمانی لطیفه می‌گفت و می‌خندید. بیماران گفتند: «ساکت باش! نخند!» پرسید: «چرا؟» گفتند: «چون همه ما سرطان داریم.» البرز جواب داد: «من هم سرطان دارم، اما نمرده‌ام، زنده‌ام، دارم درمان می‌شوم و از زندگی لذت می‌برم.» البرز به سرطان اجازه نداد او را زمین بزند.

یادم است دو روز قبل از اینکه جراحی کند، همدیگر را دیدیم. آن روز من به نیویورک پرواز داشتم. البرز گفت که باید یک زائده‌ چند سانتی‌متری از روده‌ام بردارند، یک جراحی ساده است و چیز خاصی نیست. از او خواستم وقتی جراحی‌اش تمام شد، مرا در جریان سلامتش بگذارد. البرز روز چهارشنبه جراحی داشت، اما آن روز به من زنگ نزد. پنجشنبه و جمعه هم تماس نگرفت. پیامک زدم، ولی پاسخ نداد و فهمیدم که حتی پیامک را باز نکرده است. روز شنبه پیامک داد و گفت که جراحی‌اش حدود 16 ساعت طول کشیده است. برخوردش آنقدر راحت بود که انگار اصلا به او نگفته‌اند دقیقا چه اتفاقی برایش افتاده است. وقتی به برلین برگشتم، برای ملاقاتش به بیمارستان رفتم و با پدرش صحبت کردم. وقتی البرز را دیدم، اصلا درباره سرطان صحبت نکردیم. درباره این موضوع حرف زدیم که دوباره با هم تنیس بازی کنیم، درباره چیزهای دیگر غیر از بیماری هم حرف زدیم و هر دو سعی کردیم نگاه به جلو داشته باشیم و منتظر بهبود باشیم.

نگاه مثبت البرز به زندگی عالی است. فکر می‌کنید چه ویژگی‌هایی دارد که برای تبدیل شدنش به یک مربی حرفه‌ای و خوب به او کمک می‌کند؟

مهم‌ترین ویژگی البرز این است که با تجربه شخصی خود دقیقا متوجه شده که بین یک تنیس‌باز «خوب» و یک تنیس‌باز «حرفه‌ای» چه تفاوتی وجود دارد. تنیس فقط به استعداد نیاز ندارد. تفاوت بین 20 تنیس‌باز اول جهان با بقیه فقط در حرفه‌ای بودن آنهاست. یک تنیس‌باز حرفه‌ای پس از بازی به‌جای اینکه به مهمانی برود، به طور جدی به فکر بازی بعدی است.

البرز احتمالا جزو ۱۰ تنیس‌باز اول ایران است اما راضی‌اش نمی‌کند چون نگاه حرفه‌ای دارد. البرز تفاوت بین «خوب بودن» و «حرفه‌ای بودن» را خیلی خوب می‌داند و آن را سخاوتمندانه به شاگردانش منتقل می‌کند و به آنها کمک می‌کند افق دید گسترده‌تری پیدا کنند، به کسی اجازه ندهند به رویاهای آنها خدشه وارد کند و برای تحقق رویاهایشان تلاش کنند. البته البرز ابتدای راه مربیگری است و نیاز دارد بیشتر یاد بگیرد اما به نظر من با سرعت زیادی در حال یاد گرفتن است. او با شخصیت مثبت و شوخ‌طبعی‌ای که دارد همه مسائل را خیلی بیشتر از دیگران آسان می‌گیرد و به نظر من همین ویژگی‌ها در مبارزه با بیماری به او کمک کرد که این مساله را بپذیرد، نگاه مثبتی داشته باشد و گرفتار افکار منفی نشود. انگار با خودش گفته درست است که این بیماری را دارم، مهم نیست چون راهی برای شکستش پیدا می‌کنم. 

ایران استانداردهای بالای آلمان را در تنیس ندارد. به عنوان مربی او فکر می‌کنید البرز از نظر حرفه‌ای تصمیم درستی گرفته که به ایران بازگشته؟

هیچ‌وقت به او نگفته‌ام به برلین برگردد. آرزوهای او در ایران راحت‌تر محقق می‌شود.

چرا معتقدید البرز در ایران راحت‌تر به آرزوهایش می‌رسد؟

چون آلمان محدودیت‌های سخت‌گیرانه‌ای برای مربیگری دارد. کسی که بخواهد در آلمان مربی فدراسیون شود، حتما به مدرک مربیگری سطح «A» نیاز دارد و گرفتن مجوز مربیگری در سطح «A» در آلمان بسیار دشوار و وقت‌گیر است. البته این سطح‌بندی‌های سختگیرانه در آلمان نمایان‌گر مهارت‌های اصلی مربی نیست و بیشتر فرمالیته است. من مربی‌های زیادی را در سطح «C» می‌شناسم که از مربی‌های سطح «A» بهترند.

در این سطح‌بندی ویژگی‌های مهمی مثل اشتیاق برای آموزش، سخاوتمندی در به اشتراک گذاشتن تجربه‌ها و چگونگی کنار آمدن با شاگردان در نظر گرفته نمی‌شود. مثلا این نکته که وقتی بچه‌ها بازی می‌کنند، مربی آنها را تماشا کند و کمکشان کند که بازی‌شان را ارتقا بدهند، بخش مهمی از مربیگری است. به هر حال آموزش یک مساله است و اینکه بازیکنان در زمین بازی چه می‌کنند، مساله‌ دیگر، اما این موضوع مهم در سطح‌بندی مربیگری تنیس در آلمان لحاظ نشده است و کسی اهمیت نمی‌دهد مربی پس از آموزش چقدر به رفتار بچه‌ها در زمین حساس است. من می‌دانم که البرز در ایران خوش‌نام است، همه او را می‌شناسند و مثل آلمان با محدودیت‌های سخت‌گیرانه برای مربیگری مواجه نیست. به همین دلیل معتقدم زندگی و فعالیت حرفه‌ای در ایران راه‌های جدیدی را برای پیشرفت حرفه‌ای رو به او باز می‌کند.

در دنیای تنیس کسی را می‌شناسید که مانند البرز در اوج دوران حرفه‌ای‌اش با بیماری سختی روبرو شده باشد؟

نه مانند او. بیشتر کسانی را دیده‌ام که به علت بیماری‌های مرتبط با تنیس مانند مشکل زانو، شانه یا آرنج برای مدتی مثلا 1 سال از بازی کناره گرفته‌اند که داستان آنها کاملا متفاوت است.

آینده حرفه‌ای البرز را چطور پیش‌بینی می‌کنید؟

البرز در اوج توانایی بدنی و موفقیت حرفه‌ای دچار سرطان شد. اگر بخواهم جنبه‌ مثبت ماجرا را ببینم تنیس و توانایی بدنی‌ای که البرز با این ورزش به دست آورده او را نجات داده است. من پزشک جراح البرز را ندیده‌ام ولی پدرش به من گفت که خانم دکتر جراح پس از عمل به او گفته است که مورد البرز یک «معجزه» بود. من معتقدم غیر از مهارت جراح، ویژگی‌های مثبت شخصیتی و توانمندی جسمی او در ایجاد این معجزه کمک کرده‌اند. از طرف دیگر بیماری سرطان در انتخاب مسیر حرفه‌ای‌اش کمک کرده و باعث شده حتی مصمم‌تر از گذشته به راهش ادامه دهد. البرز در تصمیم خود برای مربی‌شدن مردد بود و نمی‌دانست چنین تصمیمی اشتباه است یا درست اما حالا مواجهه با سرطان باعث شده است که قوی‌تر و مصمم‌تر شود. البرز به گذشته برنمی‌گردد، او نگاه رو به جلو دارد و با اراده‌‌ای چشمگیر در مسیر مربیگری پیشرفت می‌کند.

جور دیگر باید دید

«تو سرطان داری» این 3 کلمه می‌تواند زندگی خیلی از آدم‌ها را تغییر بدهد. معمولا اولین واکنش آدم‌ها پس از شنیدن این 3 کلمه، جستجو در اینترنت است‌. اینترنت پر است از آمار بقای 6‌ماهه، یک‌ساله تا 5‌ساله با احتمالات دلسرد‌کننده‌ مختلف. 

هر چه بخواهید می‌توانید در اینترنت «عدد» و «آمار» پیدا کنید اما یک چیز مهم وجود دارد که در اینترنت قابل جستجو نیست؛ اینترنت در مورد «بدن شما» و «آینده‌ شما» هیچ چیز نمی‌داند. 

ما موجودات واقعیت‌گریزی هستیم. تاب تحمل روشن‌ترین واقعیت‌های جلوی چشممان را نداریم و به جای رو در رو شدن با آنها به راحتی انکارشان می‌کنیم، در حالی که  «واقعیت» با انکار ما عقب‌نشینی نمی‌کند. ما بهای بسیار سنگینی را برای انکار واقعیت‌ها می‌پردازیم. 

اگر انسان واقعا می‌دانست زندگی فرصت محدودی است و تا ابد عمر نمی‌کند، همه چیزش را به تعویق نمی‌انداخت و منابعش را حیف و میل نمی‌کرد. در زندگی شرایطی پیش می‌آید که به انسان اجازه‌ انکار واقعیت را نمی‌دهد. 

یکی از این شرایط سرطان است. کسی که سرطان دارد این موهبت را دارد که بدون تلاش برای انکار واقعیت، کوتاه بودن فرصت زندگی را بپذیرد و برای استفاده‌ بهینه از فرصت زندگی کمر همت ببندد. 

انسان‌ها شاید تمام یک عمر را در خواب غفلت بگذرانند و اجازه ندهند کسی این خواب را آشفته کند. سالیان سال، فرصت‌ها را بسوزانند، همه چیز را به تعویق بیندازند، عمر گرانبها را در افکار کینه‌توزانه و انتقام‌جویانه بگذرانند و برای بهتر شدن زندگی خودشان و دیگران قدمی برندارند. 

کسی که این 3 کلمه را می‌شنود دیگر نمی‌تواند خودش را به خواب بزند، او خوب می‌داند که در فرصت محدود زندگی این‌قدر وقت اضافه ندارد که برای کینه‌توزی و انتقام‌جویی آن را به باد بدهد، دیگر نمی‌تواند برای آینده‌ موهوم خودش را فریب دهد. 

سرطان به ما می‌آموزد مهم نیست چقدر زندگی می‌کنی، مهم این است که چگونه زندگی می‌کنی. مهم نیست چه چیزهایی داری، مهم این است که از داشته‌هایت چگونه استفاده می‌کنی. 

خواب غفلت انسان چنان سنگین و عمیق است که فقط یک تلنگر قوی مثل سرطان می‌تواند آن را به شکل واقعی به هم بزند. حتی از دست دادن عزیزان هم این خواب را آن‌طور که باید به هم نمی‌زند.

 تا یک مساله اینقدر شخصی و گزنده و نا‌امیدکننده نباشد، اینقدر ما را به بن‌بست نرساند، خلاقیت ما را برای پیدا کردن مسیرهای تازه تحریک نمی‌کند. البته سرطان مانند هر موقعیت دشوار دیگری در زندگی شمشیر دولبه است. 

ما می‌توانیم در شرایط سخت خودمان را به دست استیصال و نا‌امیدی و افسردگی بسپاریم، همچنین برعکس می‌توانیم به سرطان اجازه دهیم به ما درس‌های بزرگی بدهد، ما را از خواب غفلت بیدار کند، راه‌های تازه‌ای به رویمان بگشاید و معانی جدیدی در زندگی به ما هدیه دهد. 

انتخاب این دو راه برعهده‌ خودمان است. شاید ورزشکاران در انتخاب مسیر اول موفق‌تر باشند. ورزش این درس را به آنها داده که باید مبارزه کنند. باید در مواجهه با شرایط سخت، به فکر یافتن راه تازه باشند، باید کم نیاورند، رها نکنند و اگر شکست هم خوردند از این شکست استقبال کنند چون قرار است درس‌های زیادی برای ادامه‌‌دادن بهتر مسیر به آنها یاد بدهد. 

زندگی البرز اخوان و ساز و کارهای پخته‌ او در مواجهه با بیماری برای همه‌ ما آموزنده و الهام‌بخش است. شنیدن داستان زندگی البرز اثر درمانی دارد. 
تا زمانی که ما در خواب غفلت باشیم و قدر لحظه به لحظه‌ زندگی‌مان را ندانیم، هیچ دلیل قاطعی برای تغییر نگاه به فرصت‌ها، تند و تیز نگاه داشتن آتش زندگی و استفاده‌ بهینه از لحظه لحظه‌ آن نداریم. 

فقط منابعمان را از دست می‌دهیم و چوب حراج به وقت و توانایی‌ها و سلامتمان می‌زنیم. کسی که موهبت مواجهه با واقعیت را داشته باشد، زندگی را جور دیگری می‌بیند.

 دکتر حافظ باجغلی
دبیر کمیته سلامت جنسی انجمن روان‌پزشکان ایران
دیدگاه کاربران

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد

طراحی و اجرا توسط: هیاهو