0
0
        

پیرمرد نود و سومین پاییز عمرش را سپری می‌کرد. روی تخت اورژانس چمباتمه‌زده بود. سرش را روی زانوهای لاغرش گذاشته بود و به ناکجاآباد زُل‌زده بود. چشم‌های کوچکش پر از ناگفته بود و تن فرتوتش خسته زندگی.
با کسی حرف نمی‌زد و شکایتی هم از درد نداشت. بریده‌بریده و آرام حرف‌هایی می‌زد. مخاطبش معلوم نبود. شاید با بچه‌های دور و برش حرف می‌زد، شاید هم خطابش به روزگار بود با همه دار و ندارش! هرچه بود، آوایش گله‌مند بود و حرف‌هایش پر از شکایت؛ این را حتی من هم که اصلا زبانش را نمی‌فهمیدم با تمام یاخته‌هایم حس می‌کردم.
پیرمرد حال خوبی نداشت. خون در شریان پای راستش لخته بسته بود و باید هرچه زودتر به اتاق عمل می‌رفت و پایش قطع می‌شد.
من مامور رساندن این پیام به پیرمرد و بچه‌هایش بودم. باید ته‌دل بچه‌هایش را خالی می‌کردم که اگر پدر عمل نشود، چنان می‌شود و چنین می‌شود و چاره‌ای نیست جز رضایت شما فرزندان به قطع پای پدر.
پسر ارشد تا حرف من را شنید، بدون فوت وقت خودش را از ماجرا کنار کشید و گفت کاره‌ای نیست، صلاح امور دست خواهر بزرگ‌تر است.
هرچه بیشتر توضیح می‌دادم، مقاومت پسر عیان‌تر می‌شد و آخرین حرفش این بود که من راننده‌ای بیش نیستم و وظیفه‌ام رساندن پدر به بیمارستان بود... والسلام!
خواهر آشفته بود و گریه می‌کرد و با لهجه خودشان به برادر و بقیه فامیل می‌توپید. این موضوع را از حرکات دست و تون صدای زن فهمیدم.
اوضاع اصلا خوب نبود؛ یک اورژانس شلوغ و پیرمرد بلاتکیف و خانواده‌ای درهم که انگار از موج بمبی قوی منگ شده بودند. همه‌ هاج و واج بودند و من هم مضطرب پیرمرد.
پسر ارشد خودش را روی یک صندلی پلاستیکی رها کرده و بیشتر ساکت بود و گاهگاهی به حرف‌های تیز خواهر واکنش نشان می‌داد. خواهر میدان‌دار بود و دلش رضا نبود به عمل پدر.
من هر چند دقیقه یک بار موجی در خانواده ایجاد می‌کردم که باید هرچه سریع‌تر تصمیم‌تان را بگیرید و پای برگه رضایت عمل پیرمرد را امضا کنید، اگر خیرخواه پدر هستید. جوان‌های خانواده با من هم‌رای بودند و با انواع کلمات سعی در راضی کردن زن می‌کردند، اما انگار نه انگار، دوباره روز از نو و روزی از نو.
زن لحظه‌ای از پیرمرد جدا نمی‌شد و مرتب جان چمباتمه‌زده پدر را نوازش می‌کرد و تکرار «بُویَه» از دهانش جدا نمی‌شد؛ پدر عزیزم!
از حرف‌های رد و بدل شده بین فامیل فهمیدم پسر ارشد در این سالیان توجهی به پدر نداشته و پیرمرد با دختر زندگی می‌کرده و همه سرو سامان پدر برعهده دختر بوده و حالا که وقت تصمیم شده دختر رضایت به عمل نمی‌داد. از کجا معلوم که پدر از این عمل جان سالم به‌در ببرد! پدر یک پا بهتر از یتیم شدن است؛ زن این را برای همه فامیل داد‌ زده بود.
«آقای دکتر! اگر پدر خودت بود، چه کار می‌کردی؟» این سوالی بود که زن به مترجمش گفته بود. به زن گفتم: «شک نکن، فوری بابایم را عمل می‌کردم!»
جواب من موج مثبتی راه انداخت و یکی از جوان‌های فامیل برایم تعریف کرد: «عمه راضی شده که پدربزرگ عمل بشه!» خبر خوبی بود. خوشحال شدم و دستورات پیگیری عمل پیرمرد را دادم.
چند دقیقه بعد که برای ویزیت بیمار رفتم، پیرمرد را دیدم که پشت به فامیل روی تخت نشسته بود و دختر آرام و دزدکی موز توی دهانش می‌گذاشت و پدر هم جویده‌نجویده می‌بلعید.
ناراحت شدم. علت را پرسیدم. دختر حرف خودش را می‌زد: «بُویه شام نخورده!»
حرفی برای گفتن نداشتم.
نمی‌دانستم چه باید بکنم. دختر راضی به عمل نمی‌شد و به پدر موز داده بود تا خیالش راحت شود که پدر دیگر عمل نمی‌شود.
پاک گیج شده بودم. تمرکز ویزیت نداشتم. برای چند دقیقه از اورژانس زدم بیرون. هوایم که عوض شد دم در اورژانس پیرمرد را دیدم که روی برانکارد چمباتمه‌زده بود و دختر تنهایی برانکارد را هل می‌داد. پدر و دختر داشتند می‌رفتند خانه!جلو رفتم. کنار برانکارد را گرفتم که مانع شوم. دختر ساکت بود و گریه می‌کرد. پدر هم چمباتمه‌زنان اشک می‌ریخت. اشک‌های پیرمرد نفسم را بند آورد. دستم شُل شد. برانکارد راه افتاد. پدر و دختر رفتند و من هم دلم جز سکوت و هوای آزاد چیزی نمی‌خواست.
دکتر خلیل کاظم‌نیا




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام