0
0
        

«رعد است و برق
باران سر شکیب ندارد
چون تازیانه‏ای کمر راه
درهم شکسته است
شب پیر و خسته است
وقتی که می‏روی
قفلی به در مبند
شاید اتاق کوچک من
امشب پناهگاهی گردد
یاران گمشده باز آیند
و باز شعله در اجاق بخندد
شعری و خنده‏ای و گپی
امید تازه روی کومه به پا شود»
«نصرت رحمانی» از مجموعه «پیاله دور دگر زد»
میان چنین رعد و برقی که باران سر ایستادن و شکیبایی ندارد و چون تازیانه‏ای کمر راه را شکسته و راه و جاده و کوچه و خیابان را پر از دلهره کرده است، آن هم در شب، شبی خسته و پیر، تله برای چه چیزی و چه کسی و در کجا و برای چه؟ سپس شاعر می‌گوید: «وقتی که می‏روی/ قفلی به در مبند...»
پس مهمانی در چنین شبی از قبل یا در میانه رعد و برق و باران از راه رسیده و نشسته و دمی با یاران در باران یا با یاری در کناری همدم و همنشین شده است و حالا از او خواسته شده که هنگام رفتن قفلی به در نزند، شاید اتاق کوچک امشب پناهگاهی شود. او از تنهایی و تنها ماندن دلخوش نیست. چشم به راه یاران گمشده است؛ گویی خود وی مانند همان شب پیر و خسته، از کار و نای افتاده و یاران را گم کرده است. پس قفلی بر در نباشد چراکه شاید یاری و یاران گمشده بازآیند. نگذار پشت در بسته و قفل‌شده بمانند. بیایند تا شعله‏ها دوباره در اجاق بخندند. گرما و عاطفه و همدلی در اتاق کوچک جان گیرد و جاری شود. شعری و خنده‏ای و گپی گفته و به میان آید، تا امید تازه‏ای در اتاق و چشم‏ها و دست‏ها و کومه و اجاق جرقه بزند و همین خود تله‏ای باشد برای طلیعه یک شعر تازه برای شاعر.
ایرج ضیایی
شاعر و منتقد ادبی




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام