0
0
        

      آنچه گذشت: متخصص زنان دستور بستری شدنم را صادر کرد و گفت: «باید القای زایمان شوی!» بستری شدم و آمپول فشار تزریق کردند. اصلا حال خوبی نداشتم. دردها بعد از چند ساعت شروع شد. اول هر 45 دقیقه یکبار، بعد نیم ساعت و بعد هر 20 دقیقه و 10 دقیقه و 5 دقیقه...


      نگاهم به پرستار بود که لیوان چای و لقمه‌ای نان در دستش بود. به شدت تشنه بودم. رمق نداشتم. دردم که گذشت، صدایش کردم و تکه‌ای نان و آب از او خواستم اما دریغ کرد و گفت: «اجازه نداری!» بعد به سمتم‌ آمد و دوباره آمپول فشار تزریق کرد و رفت. بعد از او هم متخصص زنان آمد و کیسه آب را پاره کرد. زیر تنم خیس شده بود و ناراحت بودم. ساعت 7 صبح بود. دردها دوباره شروع شد. بدترین دردی که شاید می‌توان تجربه کرد را حالا هر چند دقیقه یکبار حس می‌کردم و هر بار شروع می‌شد میله‌های بالای تخت را می‌گرفتم و فریاد می‌زدم.


      ساعت 11 بود که ماما بالای تختم آمد و ناگهان فریاد زد: «با هر بار شروع درد زور بزن و وقتی درد تمام شد، نفس بکش! موهای پسرت را می‌بینم!» دلگرمی گرفتم و شروع کردم به زور زدن اما واقعا بعد از 20 ساعت درد کشیدن دیگر نا نداشتم! زایمانم به سختی انجام شد و خوب به یاد دارم که نزدیک مراحل آخر بود که پزشک داد می‌زد نفس بکش و ماسک اکسیژن را روی دهانم گذاشت. داشتم بیهوش می‌شدم اما دوباره برگشتم. ماما بلندم کرد و به اتاق زایمان رفتم تا متخصص زنان به زایمان خاتمه دهد. هرگز فراموش نمی‌کنم وقتی محمدم را از پا بیرون کشیدند و صدای گریه کودکم را شنیدم تمام دردها را فراموش کردم. آبی روی آتش ریخته شد. لحظه‌ای او را روی سینه‌ام گذاشتند و من تن پرخون او را بوسیدم. پرستار گفت: «چه پسر زیبایی! اسمش چیست؟» آرام گفتم: «محمد.» بقیه ماجرا یادم نیست. فکر می‌کنم خوابیدم و وقتی بیدار شدم که پرستار صدایم می‌زد: «چقدر می‌خوابی! این کوچولوی بیچاره گرسنه‌‌اس!»


ادامه دارد...

 

سمیه مقصودعلی




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام