0
0
        

      آنچه گذشت: بارداری نخستم بارداری راحتی بود. ابتدا هر 2 ماه یک‌بار و بعد کم‌کم هر ماه کلاس‌های آموزش شیردهی و زایمان در بیمارستان برگزار می‌شد و هر بار برای چکاپ می‌رفتم، در این کلاس‌های اجباری هم شرکت می‌کردم. روزها گذشت و به هفته چهلم بارداری رسیدم اما علائم زایمان نمایان نشد...


      هر 2 روز یک‌بار باید به اورژانس می‌رفتم و معاینه می‌شدم. یکی از همین روزها متخصص زنان دستور بستری شدنم را صادر کرد و گفت: «باید القای زایمان شوی!»


      بستری شدم و آمپول فشار تزریق کردند. اصلا حال خوبی نداشتم. دردها بعد از چند ساعت شروع شد. اول هر 45 دقیقه یکبار، بعد نیم ساعت و بعد هر 20 دقیقه و 10 دقیقه و 5 دقیقه.


      نگاهم به ساعت روی دیوار بود. دیگر دستم آمده بود که دردم چه زمانی شروع می‌شود. مامای مهربانی کنار تخت بغلی به مادری که زایمانش نزدیک بود، دلگرمی می‌داد و با دیدن او آرامش پیدا می‌کردم. دختر خوش‌قلب و مهربانی بود.


      ساعت 3 بعدازظهر بستری شده بودم. ساعت 7 شب آمپول فشارم را قطع کردند و گفتند متخصص نداریم. مامای خوش‌قلبی که دل به او خوش کرده بودم هم شیفتش عوض شد و جایگزینش خانمی شد که هرگز سری به اتاق نزد. از درد گریه می‌کردم و داد می‌زدم. کمک می‌خواستم اما هیچ‌کس سراغم را نمی‌گرفت.اتاق 3 تخته‌ای که در آن بستری بودم، سوت و کور بود. صدای جیغ زن‌هایی که زایمان می‌کردند را هر از گاهی می‌شنیدم. فریاد یازهرای زنی که از درد به خود می‌پیچید، باعث می‌شد گاهی دردم را که فواصلش در طول شب به مرور دوباره زیاد شد، فراموش کنم. نزدیک صبح بود که دردم دوباره به 30 دقیقه یک‌بار رسیده بود و توانسته بودم حداقل نیم‌ساعتی بخوابم. درد که شروع شد دوباره چشمانم را باز کردم. نفسم را حبس کرده بودم و به خودم می‌پیچیدم که متوجه پرستاری شدم که کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد.
ادامه دارد...


سمیه مقصودعلی




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام