0
0

      ماهی قرمز کوچولو دور زد و دور زد اما از هر طرف که می‌رفت، یک تور بزرگ جلوی راهش را گرفته بود و همراهش می‌آمد.


      ماهی قرمز دوست‌هایش را صدا زد. دوست‌هایش هم داشتند از دست تور قرمز فرار می‌کردند. ماهی قرمز کوچولو گفت: «این چیه دنبال من افتاده؟» ماهی قرمزهای بزرگ‌تر گفتند: «توررررر!»


      ماهی خوب نشنید داد زد: «چی؟ تور؟ تور چیه؟» که ناگهان افتاد توی تور.


      ماهی‌ها غمگین ماهی قرمز کوچولو را نگاه کردند. ماهی قرمز از لای تور به دوست‌هایش نگاه کرد و بالا و بالا و بالاتر رفت. ماهی قرمز کوچولو که حسابی ترسیده بود، گفت: «من را دارند کجا می‌برند؟»


      ماهی‌های دیگر آنقدر ترسیده بودند و غصه داشتند که نتوانستند به سوال او جواب بدهند.


      ماهی قرمز کوچولو چند لحظه بعد دید که از آب بیرون است و افتاده توی یک تشت قرمز کوچک، خیلی کوچک‌تر از دریاچه‌ای که در آن زندگی می‌کرد. توی تشت پر بود از ماهی‌های قرمز دیگری که همه مثل او ترسیده بودند و نمی‌دانستند چه اتفاقی قرار است برایشان بیفتد.


      آنها با ترس و لرز این طرف و آن طرف می‌رفتند و یک ملاقه پلاستیکی هم هر چند دقیقه می‌آمد و یکی‌دو تا از آنها را با خودش می‌برد.


      ماهی قرمز کوچولو به ماهی قرمزی که بزرگ‌تر از او بود و بدون اینکه بترسد، یک گوشه داشت چرت می‌زد، گفت: «ببخشید! اینها که بالای آب هستند، چی هستند؟» ماهی قرمز بزرگ‌تر تکانی خورد و گفت: «آدم... اینها آدم هستند.»


      ماهی قرمز کوچولو دوباره پرسید: «چرا ما را نگاه می‌کنند؟»


      ماهی قرمز باز هم تکانی خورد و گفت: «می‌خواهند یکی از ما را انتخاب کنند و ببرند خانه و بگذارند سر سفره هفت‌سین!»


      ماهی قرمز کوچولو می‌خواست بپرسد سفره هفت‌سین چیست که ناگهان افتاد توی ملاقه و بعدش هم افتاد توی یک تنگ شیشه‌ای؛ تنگی که دست یک پسر کوچولو بود. پسر کوچولو به ماهی با مهربانی نگاه می‌کرد و او را با خودش برد به خانه. او تنگ ماهی قرمز کوچولو را یک جایی بین سیب و سماق و سبزه و سمنو و سرکه و گلدان سنبل گذاشت.


      ماهی قرمز این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد. تنها شده بود. می‌ترسید و نمی‌دانست چرا آنجاست. تازه هر چند دقیقه یک‌بار یک چیزی هم به دیوارهای شیشه‌ای تنگ می‌خورد که بعدا فهمید دست‌های پسر بوده. ماهی قرمز حسابی می‌ترسید.


      ماهی قرمز غصه خورد، غصه خورد، غصه خورد تا خوابش برد و خواب دریا و دوست‌هایش را دید اما با یک صدای بلند دوباره بیدار شد. بله، پسر کوچولو که ماهی قرمز کوچولو را دوست داشت، با ناخن به تنگ زده بود تا با او بازی کند اما ماهی که حسابی ترسیده بود، قلبش گرفته و چشم‌هایش سیاهی رفته و دیگر هیچ جا را ندیده بود.




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام