0
0
        

      روز پنجشنبه بیست و چهارم دی ماه امسال مراسم نکوداشت استاد عباس شیبانی در کتابخانه ملی برگزار شد. این هفته در ستون «از دفتر خاطرات» هفته‌نامه «سلامت» می‌توانید خاطره‌ای شنیده‌نشده از دکتر شیبانی را در ادامه مطالعه کنید.


      اوایل سال 1339 تا خرداد 1342 یکی از دوره‌های فعالیت‌های سیاسی‌اجتماعی به یاد ماندنی در دانشگاه تهران بود. دکتر عباس شیبانی، دانشجوی دانشکده پزشکی و یکی از رهبران و محور فعالیت‌های ضدرژیم شاهی در دانشگاه تهران بود و همه دانشجویان با هر عقیده و سلیقه‌ای رهنمودهای ایشان را می‌پذیرفتند و به آن عمل می‌کردند. در هر فعالیت دانشگاه، پلیس دکتر شیبانی را به‌عنوان اولین نفر بازداشت می‌کرد. در این سال‌ها من هم دانشجوی دانشکده ادبیات تهران بودم. در یورش پلیس به دانشگاه تهران در سال 1342 اینجانب با گروهی دیگر از دانشجویان بازداشت شدم. زندان فعالان سیاسی در آن دوران قلعه نظامی قزل‌قلعه بود که امروز به میدان فروش تره‌بار، میوه و... تبدیل شده است. دستگیرشدگان آن روز را به زندان قزل‌قلعه بردند. دکتر شیبانی قبلا دستگیر شده و در زندان انفرادی بود. تعداد بازداشت‌شدگان چنان زیاد بود که انفرادی‌ها را 2نفره کردند. در تقسیم‌بندی زندانیان تازه‌وارد، من را به سلول دکتر شیبانی بردند. معلوم بود که در این انتخاب عمدا خواسته‌اند دکتر شیبانی را ناراحت کنند، چون می‌دانستند دکتر در زندان مقررات و احکام شرعی را از نماز، وضو گرفتن، روزه، طهارت و... با وسواس رعایت می‌کند و فرستادن من به سلول دکتر با توجه به اینکه دکتر قبلا مرا می‌شناخت و از یهودی بودن من مطلع بود، باعث خواهد شد در اجرای فرایض مذهبی دکتر شیبانی مشکلی پیش بیاید و موجب ناراحتی‌شان شود که البته باعث خوشحالی ماموران زندان می‌توانست باشد. به هر حال وارد سلول شدم. سر و صورتم در برخورد با مهاجمان به دانشگاه کمی زخمی شده بود. دکتر به محض ورود من به سلول با امکانات موجود در سلول، سر و صورت من را پاک کرد و دلداری داد. با گذشت یکی‌دو روز در سلول درک من این بود که دکتر شیبانی بر این شک و تردید است که پلیس احتمالا من را برای خبرچینی به سلول او فرستاده‌ است! شاید من اشتباه می‌کردم، ولی چند روزی صبر کردم. من آن روزها قسمت‌هایی از گلستان سعدی را از حفظ کرده بودم و روزها برای دکتر می‌خواندم. دکتر شیبانی هم مطالب متنوعی بیان می‌کرد و مشغول بودیم. هیچ نشریه یا کتابی در زندان نبود. رفته‌رفته رفتار دکتر با من صمیمانه‌تر از گذشته شد. آنچه برای من به یاد ماندنی است، این است دکتر شیبانی حتی یک بار در مورد دین من و تشویق به تمایل به اسلام با من صحبت نکرد و روزی که من را به محل دیگری منتقل کردند، برای تشویق من این شعر را خواند: «باران که در لطافت طبعش خلاف نیست/در باغ لاله روید و در شوره‌زار خس».


هارون یشایایی




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام