انسانم آرزوست
03 شهریور 1397
0
0
        

خیلی از ما به شکایت از دنیا عادت کرده‌ایم و مدام از اینکه در این روزگار انسانیت مرده و آدم‌ها وجدان و محبت ندارند، می‌نالیم. هر جا می‌رسیم و هر وقت بحثی پیش می‌آید، سفره دل باز می‌کنیم و ادعا داریم از سیاهی و بی‌مهری‌ها ملولیم و دنبال کورسویی از وجدان و شرافت و خوی انسانی چشم می‌چرخانیم ولی هر چه گرد شهر می‌گردیم، کمتر می‌یابیم. در این بین هرگز از خودمان پرسیده‌ایم ما کجای جهان ایستاده‌ایم و نقشمان در آن چیست؟ از دیو و ددهاییم یا از تبار انسانیت؟
چه تاجی به سر دنیا و آدم‌هایش زده و کجا چراغی برافروخته‌ایم؟ کجا لباس انسانیت پوشیده‌ و سنگی از پیش پای آدمی برداشته‌ایم؟ آدمیت به لباس و ظاهر که نیست، دل و عملت باید انسانی باشد، هست؟
ما دنبال انسانیت و آدم‌های درست می‌گردیم اما تلاش نمی‌کنیم خودمان از همان انسان‌هایی باشیم که یافتنشان آرزو است. انگار این دومی از کار اول سخت‌تر است. چه کسی گفته راحت است که از خودت، مالت و وقتت بگذری و بخشی از آن را صرف دیگری کنی؟ تازه بعد هم منت نگذاری و مدام به این فکر نکنی که چه کردی وتوقع به‌به و چه‌چه و تشکر را درونت مدفون کنی؟
دل دریایی می‌خواهد و روحی وسیع که از خودپسندی دست شسته و به کمال رسیده باشد. مهری عظیم می‌خواهد و یک عالم انسانیت که باید در خودت زنده‌اش کنی. زنده کردنش راحت است؛ از امروز عینک بی‌تفاوتی را از چشم دلت بردار و وجدانت را با تمام تلنگرهایی که در روز کم نیست، بیدار کن. از هیچ کدام نگذر.
امروز روز دیگری است؛ من و تو انسانیم، از همان‌هایی که آرزوست...
زهرا سادات صفوی




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام