0
0
        

با لباس مدرسه وارد شد. دختری ۱۶ ساله و زیبارو. با درخواستی برای انجام نوار عصب و عضله از یک متخصص ارتوپد. طبق معمول شروع کردم به گرفتن شرح حالی مختصر. می‌گفت: «از اول مهر که مدرسه رفتم، متوجه شدم خطم بد شده، دستم کند شده و از حرف‌های معلمان جا می‌مانم.» معاینه‌اش کردم. معاینه مختصر اولیه مورد غیرطبیعی نداشت. گفتم: «روی این کاغذ نشانی خانه‌تان را بنویس.» خودکار را سخت در دست می‌گرفت. می‌گفت پارسال بعد از فوت برادر بزرگ‌ترش به‌دلیل تومور مغزی، دچار اختلال شنوایی شده و به 3 متخصص گوش و حلق و بینی که اتفاقا یکی از آنها از معروف‌ترین استادان دانشگاه شهر ماست، مراجعه کرده و همه گفته‌اند استرس فوت برادر باعث بروز این مشکل شده و کاری نمی‌شود، کرد. مادر معتقد بود دخترک خودش را لوس می‌کند. می‌گفت: «خانم دکتر! حالا شما این نوار را بگیرید که خیالمان راحت شود که عصب و عضلاتش سالم‌اند.»
گفتم: «مادر جان! من با همین شرح حال و معاینه مختصر و بدون انجام نوار عصب و عضله به شما اطمینان می‌دهم اعصاب و عضلات دخترتان سالم است. لطفا بروید و فیشتان را پس بدهید. در عوض این آزمایش‌ها و ام‌آرآی را انجام دهید و بیاورید.»
یک هفته گذشت و دوباره در اوج خستگی من و شلوغی درمانگاه، خانم و آقایی میانسال وارد شدند. خانم گفت: «منو یادتون هست؟ دخترم خطش بد شده بود. گفتید نوار عصب لازم نیست. حالا این ام‌آرآی. دخترم امتحان داشت خودش نیومد. من و باباش اومدیم که خیالمون راحت شه.»
ام‌آرآی را دیدم. بغض گلویم را گرفت. گفتم: «مادر جان! گفته بودید وقتی برادرش فوت کرد، بعد از مدتی گفت که گوشش نمی‌شنود. آن موقع ام‌آرآی کردید؟» گفت: «نه، دکترها گفتند به ‌خاطر استرسه و کاری نمی‌شود، کرد.» گفتم: «گفتید برادرش چه مشکلی داشت؟ تومور مغزی؟»
گفت: «نگید که این یکی هم چیزیشه که من دیگه ظرفیت ندارم. این دختر هزار تا آرزو داره. داره درس می‌خونه که پزشکی قبول شه.»
درونم آشوب بود اما آرام گفتم: «خوشبختانه این خوش‌خیمه و با جراحی کاملا خوب می‌شه.» دیدن اشک‌های پدری میانسال و لرزیدن شانه‌هایش، لرزه بر پیکرم می‌انداخت. حالا بغضم را فروخورده و به خودم مسلط شده بودم. برای آرام کردن دل پدر و مادری بی‌قرار، در مورد ماهیت خوش‌خیم تومور گفتم. در مورد خطرهای درمان نکردنش و راه‌های درمانش. حتی برای تسریع درمان دست به دامن یکی از دوستان قدیمی شدم.
سخت‌ترین سوال این بود: «خانم دکتر! یعنی کری گوشش هم به همین مربوطه؟ یعنی اگه همون 1 سال پیش ام‌آرآی کرده و زودتر فهمیده بودیم، اینقدر بزرگ نشده بود؟» هم باید حقیقت را می‌گفتم و هم نباید همکارانم را بی‌اعتبار می‌کردم.
ای کاش یکی از همکاران متخصص گوش و حلق و بینی به کری ناگهانی شک کرده و ام‌آرآی خواسته بود. ای کاش همکار ارتوپدم گفته بود لرزش دست و بدخطی‌ات به تخصص من ارتباط ندارد. خدا چقدر مرا دوست داشت که از دخترک علت درخواست نوار عصب را پرسیده بودم.
چند ماه بعد
در ساعات پایانی کار و در اوج خستگی از پشت میز بلند شدم تا به تخت معاینه برسم و بیمار را معاینه کنم که ناگهان خانمی که کنار دختری نوجوان و زیبارو نشسته بود، گفت: «خانم دکتر! ما رو یادتونه؟» گفتم: «شرمنده. نه.» گفت: «اشکال نداره، حالا نوبتمون که شد یه چیزایی که بگم یادتون میاد.» دختر زیبا و خندان و مادرش روبرویم نشستند. مادر گفت: «یادتونه دست‌خط دخترم بد شده بود و براش نوار عصب و عضله نوشته بودن؟ همون که شما گفتین نوار نمی‌خواد ولی ام‌آرآی خواستین. بعد گفتین تومور داره و من و پدرش کلی گریه کردیم‌.» یادم آمد. گفتم: «بله، چی شد؟» گفت: «به دستور خودتون بردیم تهران و عملش کردیم.» به صورت دختر نگاه کردم. همان روز هم به والدینش گفته بودم که احتمال فلج صورت حین جراحی بالاست. گفتم: «بخند» خندید و گفت: «نترسید. صورتم یه کم کج شد ولی با فیزیوتراپی خوب شد.» نفس راحتی کشیدم. باورم نمی‌شد؛ دخترک جراحی شده و حالا روبرویم نشسته بود. جراح ماهری بی‌هیچ چشمداشتی در بیمارستانی دانشگاهی توانسته بود دخترک را نجات دهد.
مادر می‌گفت در تمام لحظات اشک ریختنش برای عاقبت بخیری‌ام دعا کرده است. حالا بعد از 5/13 ساعت کار اصلا خسته نبودم و به این فکر می‌کردم که خدا چقدر مرا دوست داشته و نباید امیدم را از دست می‌دادم. با صدای مادر به خودم آمدم: «خانم دکتر! تنها چیزی که برای تشکر داشتیم همین ترشی‌های خونگیه که خودم براتون درست کردم.» دو ظرف بزرگ ترشی؛ به شیرینی عسل.
دکتر فردوس نظری
متخصص بیماری‌های مغز و اعصاب




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام