0
0
        

از آن شبی که مونا سزارین کرده بود، 2 شب می‌گذشت. بچه سومش بود؛ یک پسر. همه خوشحال بودند؛ خود مونا هم خیلی خوشحال بود. شوهر مونا قول داده بود روز ترخیص مونا از بیمارستان را حسابی جشن بگیرد و قدم پسر نورسیده بابا را با جشن و سرور جار بزند. مونا از جشن خانگی‌شان حسابی غافلگیر شده بود، تا یادش می‌آمد توی خانه‌شان از این ساز و آوازها نبود.
با اینکه مونا ضعیف شده و هنوز شکم درد دست از سرش بر نداشته بود، آن شب را با مهمانان خانوادگی خوش‌گذراند. مهمانان که رفتند دراز به دراز افتاد توی کاناپه و با دو دست شکمش را محکم چنگ می‌زد، انگار زایمان دیگری در راه بود!
شوهرش که متوجه پیچ‌وتاب مونا شد، فوری بساط حوله داغ و چای نبات را برای همسرش پهن کرد. مونا خوابش برد ولی نیم ساعت بعد با درد وحشتناکی از خواب پرید و استفراغ‌های پیاپی نفسش را گرفت.
مونا همان دم صبحی از پسرش جدا شد و فوری رفت روی تخت اورژانس و 1 ساعت بعد هم باز روی تخت اتاق عمل بیهوش افتاد. مونا آن صبح باز عمل شد و توی آی‌سی‌یو جراحی بیتوته کرد.
اولین باری که مونا را ویزیت کردم، هیچ وقت فراموش نمی‌کنم؛ زن سیاه‌چرده چاق پرخاشگر که اصلا نمی‌شد حدس بزنم 35 ساله است از بس صورتش بیشتر از شناسنامه‌اش آفتاب خورده بود!
هر روز مونا را ویزیت می‌کردیم و هر دفعه هم که با هم مواجه می‌شدیم یک خشت بیشتر به سقف اعتماد مونا می‌چسبید. بیمار ما آرام‌آرام به جمع ما اعتماد کرد و خشونتش رنگ گریه گرفت و کلا آدم دیگری شد. زودرنج و بهانه‌گیر! باید کلی نازش را می‌کشیدیم تا اجازه تعویض پانسمان به ما بدهد. مونا هر روز بهانه پسرش را می‌گرفت و هر بار که او را می‌دیدم قطرات اشک را روی صورتش به سرعت با پشت دستش از چشم من می‌دزدید. مونا از پسری می‌گفت که یک شب بیشتر توی بغلش نبوده و حالا هم کسی به فکرش نیست که دل تنگ مادر را دریابد و بغل تشنه‌اش را با سروصدای پسرش پر کند!
زخم مونا خیلی بزرگ بود و تقریبا از بالا تا پایین شکمش را شامل می‌شد. راضی کردن مونا برای تن دادن به شستشو و تعویض پانسمان کار طاقت‌فرسایی بود. هر بار که من برای تعویض پانسمان می‌رفتم، کلی سربه‌سرش می‌گذاشتم و تمام تلاشم منحرف کردن ذهن تنهای مادر تنها بود برای همکاری با من. مونا هر روز لاغرتر می‌شد و این غم‌انگیز بود. مونای چاق بعد از 1 ماه آی‌سی‌یونشینی شد یک پاره استخوان سیاه اسکلتی ولی بی‌نهایت امیدوار!
یک عصر بهاری که به شدت مشغول تعویض پانسمان مونا بودم و توی افکار خودم غوطه می‌خوردم، به خودم که آمدم، متوجه شدم بیمارم آرام‌آرام سعی می‌کرد با من حرف بزند. متوجه صحبت‌هایش نمی‌شدم.
- چی می‌گی؟
با دست اشاره کرد که نزدیکش بروم. نزدیک‌تر که شدم دستش را توی جیب بالای روپشم کرد و اسکناسی چپاند توی آن! درآوردم 15 هزار تومان بود.
- مونا این چیه؟
- عینی (به زبان عربی) پفک می‌خوام!
وای خدای من مونا دلش پفک می‌خواست و تازه می‌گفت:
- 10 تومان واسه خودت، هرچی دوست داری بخر، فقط هرجور شده یه پفک نمکی به من برسون!
از کار مونا خنده‌ام گرفته بود و هیچ وقت فکرش را نمی‌کردم یک بیمار آی‌سی‌یویی در کشمکش مرگ و زندگی هوس پفک کند!
آن روز گذشت و تا امروز هم مونا چشم به راه پفک نمکی مانده ولی زخمش هم تقریبا بهبود یافته و من هم لحظه‌ها را می‌شمرم برای برآورده کردن آرزوی مونا!
دکتر خلیل کاظم‌نیا




مطالب مرتبط

دیدگاه کاربران

ارسال ديدگاه
نام :    ایمیل : 

عکس خوانده نمی شود کد امنیتی :      

کلیه حقوق این سایت متعلق به موسسه فرهنگی ابن‌سینای بزرگ می باشد. طراحی و اجرا توسط: هنر رسانه




ناحیه کاربری

آدرس ایمیل:
رمز عبور:
 
رمز عبورم را فراموش کرده‌ام

ثبت نام